انگیزه بگیرید

دلم می‌خواهد مردم باعث افتخارشان باشد که کاشی ایرانی استفاده کنند (قسمت یکم)

لیلا فرزانه موسس و طراح «خانه سرامیک فرزانه»، دارای مدرک دانشگاهی مرمت آثار باستانی و همینطور نقاشی است. او کارش را از سال‌های اول دانشجویی‌اش و از گوشه‌ای در اتاقش آغاز کرده است و به مرور هنرش را به یک کسب و کار موفق تبدیل کرده است. مصاحبه‌ی بسیار خواندنی گلبرگ – از فارغ‌التحصیلان دوره‌ی مقدماتی مدرسه خورشید- را با ایشان در زیر بخوانید:

گفتگو

توضیح: به دلیل مفصل بودن،‌ این مصاحبه در سه قسمت منتشر خواهد شد.

با تشکر از این که وقت‌تان را در اختیار من قرار دادید؛

* لطفاً خودتان را معرفی کنید و کمی دربارهی کار و فعالیت فعلی خود توضیح دهید‫.

لیلا فرزانه هستم، متولد ۱۳۵۱؛ دارای مدرک دانشگاهی مرمت آثار باستانی و همینطور نقاشی. ما از حدود ۶ ، ۷ سال پیش به عنوان شرکت با مسئولیت محدود و با نام «خانه سرامیک فرزانه» و ‫(Farzaneh Art Studio) ثبت شدیم که برندمان هم همین است‫.

خانه سرامیک فرزانه در حال حاضر در ۳ بخش فعالیت و تولید دارد‫:

‫۱- طراحی کاشی‌های دست ساز برای فضاهای معماری که هم جنبه‌ی تزئینی دارند و هم کاربردی هستند‫. در این بخش کار را بنا به طراحی هر ساختمان انجام می‌دهیم یعنی کاشی‌ها از قبل ساخته شده و آماده نیست، بلکه برای هر پروژه‌ای بطور اختصاصی طراحی، تولید و سپس نصب می‌شود‫.

‫۲- کارهای اوریجینال که امضاء و ‫certificate دارند و شامل تابلوها و بشقاب‌های سفالی نقاشی شده است که تک نسخه هستند و جنبه‌ی دکوری و تزئینی دارند‫.

‫و ۳‫- ظروف سفالی که بیشتر جنبه‌ی کاربردی دارند‫.

اما مهم‌ترین و فعّال‌ترین بخش ما در حال حاضر همان بخش معماری است و تمام تلاش‌مان برگرداندن کاشی به فضاهای معماری بصورت امروزی است‫. اینجا ‫(نیاوران‫) دفتر طراحی ماست که کارهای نقاشی روی کاشی‌ها را همین‌جا انجام می‌دهیم، ولی کارگاه تولید گِل‌مان ‫(ساخت ظروف و کاشی‫) رودهن است‫.

 

‫* از سوابق کاریتان پیش از کارآفرینی بگوییدو اینکه زندگی و کارتان قبل از وارد شدن به دنیای کارآفرینی چگونه بود؟

من مرمت خواندم و بعد هم نقاشی خواندم‫؛ همیشه علاقه داشتم به کاربرد هنر و همیشه درگیر این مسئله بودم، یعنی وقتی نقاشی می‌خواندم می‌گفتم که خب تا کی من کار کنم بزنم به دیوار؟‫! البته واقعاً گسترش کار را تا اینجا نمی‌دیدم و مسئله در آن زمان فقط خودم بودم که دلم می‌خواهد جز روی دیوار چیزهای دیگرم هم زیبا باشد، پرده‌ی اتاق من زیبا باشد، کفپوش من هم زیبا باشد‫...، یعنی چیزهای کاربردی؛ و می‌دانستم که نمی‌خواهم کارهای صرفاً تزئینی داشته باشم‫. برای همین فکر کردم که بیایم ‫چهل تکه (Patchwork) کار کنم، فکر کردم که «پَچ وُرک» می‌تواند عملی‌تر و کاربردی‌تر باشد‫. تکه‌های نمد و پارچه و جاجیم و فرش را جمع آوری می‌کردم و «پچ ورک» کار می‌کردم و با استفاده از دوخت به کُمپوزیسیون‌های جدید رسیدم‫ که مثلاً کاربردشان پرده بود. بعد هم نمایشگاهی در گالری برگ گذاشتم که خوب بود ولی طبق معمول فروشی نداشت، اما خب جذاب بود‫.

همزمان که دانشجوی نقاشی بودم سفال هم کار می‌کردم؛ می‌رفتم در کارگاه‌های سنتی در جاده‌ی بهشت زهرا و آنجا هم کمک می‌کردم و کار می‌کردم و هم به صورت عملی یاد می‌گرفتم، اما به این شکل که در آموزشگاهی بخواهم آموزش ببینم نبود‫. بعد برای خودم شروع کردم به درست کردن سفال؛ جا هم نداشتم، گوشه‌ی اتاق خواب چرخ گذاشتم و یکی یکی درست می‌کردم‫ و دوستانم که خوششان می‌آمد بهشان می‌دادم و در حقیقت اینطوری کار من شروع شد. ولی دغدغه‌ای که از اول داشتم این بود که هیچ وقت دوست نداشتم کارم کوچک باشد، یعنی در حد نمایشگاه یا کاردستی! گذاشتن نمایشگاه خیلی خوب است ولی من کارم را در حد نمایشگاه نمی‌دیدم و دوست داشتم کارهایم بطور گسترده وارد زندگی مردم بشود‫.

اولین تجربه‌ی اقتصادی که داشتم این بود‫: حتماً این تخم مرغ‌های سفالی را دیده‌اید که الآن چقدر همه جا زیاد شده‌اند‫! اگر بگویم این کار را من انجام دادم غلو نکرده‌ام‫! یک سال آمدم ۶ تا از این تخم مرغ‌ها را بمناسبت نوروز برای برادر زاده‌ام درست کردم؛ اردیبهشت ماه نمایشگاهی از ظروف سفالی‌ام داشتم، آن تخم مرغهای سفالی را هم در آن ظروف گذاشتم و هر کس که آمد به من گفت‫: این‌ها را به ما می‌فروشی؟؟ و من پیش خودم فکر کردم که چقدر این‌ها خواستار دارد‫!!

سال بعد رفتم یک کارگاهی را اجاره کردم و چند نفر را به کار گرفتم که ۴۰۰۰ تا تخم مرغ سفالی برای من درست کنند؛ و ما از مهر ماه شروع کردیم به آماده کردن و تولید آن‌ها‫...؛ آن موقع حدوداً بیست ساله بودم‫ و از بهمن ماه هم دست تنها بدون هیچ تجربه‌ای شروع کردم به بازاریابی این تخم مرغ‌های رنگی سفالی. می‌بردم در مغازه‌ها و می‌گفتم‫: من ۴۰۰۰ تا از این تخم مرغ‌ها دارم، شما این‌ها را می‌خرید؟ و آن‌ها هم فکر می‌کردند که جنس روی دست من باد کرده است‫! آن سال حدوداً ۳۵ یا ۳۶ عدد از ۴۰۰۰ تا تخم مرغ را فروختم و باقی روی دستم ماند‫! این اولین تجربه‌ی عملی من در بازاریابی گسترده‌ بود‫! و بعد از آن بود که فهمیدم من در آن زمان چه چیزهایی از این کار یاد گرفتم، که واقعاً شناخت بازار چقدر مهم است و اینکه اگر دو نفر می‌گویند چقدر کارت قشنگ است ملاک نیست و همه‌ی بازار ما دوستان ما نیستند؛ بازاریابی چیز دیگری است‫. آن اشتباهی که من می‌گفتم ۴۰۰۰ تا از این دارم باعث می‌شد که اصلاً پس می‌زدند از این کلمه‌ی ۴۰۰۰ تا‫!  یعنی یک چیزی را اینقدر تولید کرده‌ای و مشتری نداشته‌ای که روی دستت مانده است‫!

در این بین ازدواج کردم، ولی هنوز مشغول برپایی نمایشگاه‌ از کارهایم بودم و البته ساپورت‌ همسرم هم بود؛ بخاطر اینکه نمایشگاه آنطور که باید جوابگو نبود و هزینه‌های خودش را داشت؛ من همچنان جایی نداشتم و باز می‌رفتم توی کارگاه‌ها کار می‌کردم‫. نمایشگاه‌های مختلف می‌گذاشتیم، آلمان، دوبی، ‫... و کارهایم هنوز محدود به ظروف سفالی بود‫، هم بخش کاربردی و هم بخش نقاشی روی ظروف (تزئینی).

 

‫* این را هم بگویید که چطور توانستید وارد محیطهای کار سنّتی مردانه شوید؟

بله‫... جاهایی که اگر کاشی را این طور توی دستت بگیری یا آن طور قلم‌مو را توی رنگ بزنی، می‌گویند کارمان از بین رفت‫! نمی‌توانی هیچ نوآوری در کار داشته باشی‫، یعنی اجازه نداری‫! در واقع حاضر نیستند نوآوری در کار دیده شود‫! محیط‌های سنّتی معمولاً اینطور هستند؛ مثلاً در کارگاه‌های لعاب نمی‌گذارند وارد شوی یا دست بزنی و حتی قایم می‌کنند‫! حتی برخی آموزشگاه‌ها هم لعاب را کامل یاد نمی‌دهند و یکسری را برای خودشان نگه می‌دارند‫!

اما خدا را شکر، کسانی که من با آن‌ها برخورد کردم آدم‌های خیلی خوبی بودند و همیشه به خوبی از آن‌ها یاد می‌کنم؛ من همیشه در کارم خوش شانس هستم‫! در کارگاهِ آقای گُلزاد واقعاً راحت بودم، تجربه‌هایم را کردم‫، واقعاً این آزادی را به من می‌دادند و خیلی باز برخورد می‌کردند. راحت پروژه می‌گرفتم و در کارگاه ایشان انجام می‌دادم؛ چیزی که شاید الآن برای خودم سخت باشد که یک نفر بیاید اینجا در کارگاه من هرکاری دلش می‌خواهد بکند!

 

‫* در مورد کار فعلیتان بیشتر توضیح دهید و بگویید این کار را از کی شروع کردید؟

زمان خیلی دقیقی برای شروع کارم نمی‌توانم بدهم؛ از حدود ۱۰ سال پیش کم کم رفتم به سمت کارهای سرامیک برای فضاهای معماری، یعنی در واقع هنرِ نقاشیِ کاربردی که جزئی از معماری می‌شود و گسترش پیدا می‌کند‫. در این زمان دیگر یواش یواش کار سنگین و بزرگ شده بود و پروژه‌هایی بودند که وقتِ بیشتری می‌خواستند و شوهر من که مترجم بود، کار ترجمه را به مرور کمتر کرد و با هم یک زیرزمین را برای کارگاه گرفتیم و شروع کردیم‫.

اما اگر بخواهم نمایشگاه‌هایی که برگزار کردم را هم حساب کنم، می‌توانم بگویم در حقیقت فعالیتم را حدوداً ۱۵ ، ۱۶ سال پیش آغاز کردم‫. البته این حرکت بطور جدی‌تر خیلی به مرور اتفاق افتاد؛ ما سرمایه‌ی اولیه‌ای هم نداشتیم که بتوانیم جایی را بگیریم و کسی را استخدام کنیم‫. زمانی بود که در خانه و زیر زمین خانه‌مان کار می‌کردیم، حتی پول کسی را که بخواهد کارم را اجرا کند هم نداشتم و خودم تا ۱۱ شب نقاشی می‌کردم، چون نمی‌توانستم حقوق بدهم‫. مثلاً یک پروژه برای هتل کوثر اصفهان گرفته بودیم که خیلی هم پروژه‌ی خوبی بود، اما حتی جا نداشتیم که کارها را بسته بندی کنیم‫! آمدیم مبل‌ها را کنار زدیم و کاشی‌ها را چیدیم وسط اتاق و شماره زدیم و بسته بندی کردیم که بفرستیم اصفهان‫. یعنی واقعاً لحظه لحظه‌ی این کار را بدون هیچ گونه پشتوانه‌ای پیش بردیم و پشتوانه‌‌ی ما فقط همان عزم‌مان بود و علاقه‌ای بود که به این کار داشتیم و همینطور همکاری خانوادگی؛ یعنی اگر که شوهر من اینطور پشت این ماجرا نبود، نمی‌شد‫! چون خانواده خیلی برایم اهمّیّت دارد و من هیچ وقت دوست نداشتم که زندگی خانوادگی‌ام از بین برود به بهای کارم‫.

می‌توانم بگویم از ۶ سال پیش بود که ما دیگر هیچ فعّالیّت مالی دیگری غیر از این کار نداشتیم، یعنی درآمد زندگی‌مان دیگر از سرامیک شد و به همراه همسرم هر دو سرِ همین کار ایستادیم، بطوری که مدیریت و امور مالی دست ایشان است و طراحی و مدیریت هنری هم کاملاً دست من است‫.

 

‫* آن زمان که هنوز ابتدای کارتان بود و داشتید با امکانات کم و بصورت محدود کار میکردید، چطور توانستید جلب اعتماد کنید و مثلاً از جایی مثل هتل کوثر اصفهان یک سفارش خوب بگیرید؟

من به این مسئله ایمان دارم که باید با عشق و با علاقه کار کرد‫. شاید آدم‌های بیزنس‌من بیایند و راهکارهایی به من بدهند که مختص بازار است؛ مثلاً بگویند از این کار ۱۰ هزارتا بزن و در بازار پخش کن، ولی من هیچ وقت این کار را نکردم‫. اگر انجام می‌دادم شاید الآن از لحاظ مالی در جای بالاتری بودم، اما دلم می‌خواست کار سرامیکِ من یک جایگاهی داشته باشد که بتوانم به عنوان صنایع دستی ایرانی و لوکس آن را ارائه بدهم‫، چون کسی نبوده از صنایع دستی ما دفاع کند‫ و نتوانسته‌اند محصولات صنایع دستی ما را بصورت شیک عرضه کنند. اگر هم الآن اینجا هستم و تا حالا نسبت به بیزنس‌های دیگر کُند پیش رفته‌ام، بخاطر این است که خیلی دو دوتا نکرده‌ام که این الآن برایم چقدر سود دارد‫، بلکه ایستاده‌ام تا مشتریان واقعی خودم را پیدا کنم، مشتریانی که برای صنایع دستی ارزش قائل باشند‫. حاضر نبودم هرکاری را انجام دهم یا هر نمایشگاهی را شرکت کنم. نمی‌دانم در پروسه‌ی کاری من جواب می‌دهد یا نه، اما من دلم می‌خواهد مردم باعث افتخارشان باشد که کاشی ایرانی استفاده کنند نه کاشی ایتالیایی. برای من واقعاً فرزانه بودنش مهم نیست، مهم کاشی «ایرانی» است‫.

من از اینکه می‌بینم این موضوع کم کم دارد وارد زندگی مردم می‌شود خیلی خوشحالم، چون روزهای خیلی سختی داشتم‫. ساعت ۶ صبح می‌رفتیم شهریار و ۱۱ شب برمی‌گشتیم؛ و الآن بعضی اوقات فکر می‌کنم که من چطور ۱۱ شب می‌خوابیدم و ۶ صبح شهریار بودم‫! در آن موقع از لحاظ مالی هم واقعاً دچار مشکلات بودیم، یعنی اینطور نبوده که بیاییم خانه و مشکل دیگری نداشته باشیم‫! مشکلات زیادی بوده و ساپورتی هم نبوده، اما می‌ایستادیم و کار می‌کردیم‫؛ یعنی ایمان به کارمان داریم و این همان عشق است!

در مورد کار اصفهان هم من فکر می‌کنم مسئله همان ایمان بوده، چون ما در بازاریابی آدم‌های خیلی کار بلدی نیستیم و هنوز برای بازاریابی فعّالیّت زیادی نکرده‌ایم؛ البته که من هم دلم نمی‌خواسته به هر شکلی کالایم را بفروشم‫! مثلاً کسی که ظرف سفالی می‌سازد، مسلماً اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد این است که برود تولیداتش را در مغازه‌های لوازم خانگی بفروشد، اما من موقعی که این ظروف را ساختم گفتم دلم نمی‌خواهد کارهایم در فروشگاه لوازم خانگی باشد؛ فکر کردم که بروم با کتاب فروشی‌ها صحبت کنم‫. حدوداً همان ۱۰ سال پیش بود که رفتم با آقای زهرایی ‫(نشر کارنامه‫) صحبت کردم‫. ایشان جرأت این را داشتند که سفال را کنار کتاب بگذارند‫، یعنی به عنوان یک کالای فرهنگی در کنار یک کالای فرهنگی دیگر. سراغ هر کتاب فروشی که می‌رفتم، هیچ کس جرأت نداشت چنین کاری بکند‫! چون در آن زمان کتاب فروشی فقط کتاب فروشی بود‫. اما بعد از چند ماه بقیه هم جرأت کردند و یکی یکی از من خواستند که کارهایم را بگذارم‫؛ دو سال بعدش هم خانه‌ی هنرمندان گذاشتم. این شد که الآن می‌بینی کتاب فروشی‌ها دیگر پر شده‌اند از محصولات مختلف و این جرأتِ مرحوم زهرایی بود که این کالا را گذاشت کنار کتاب‫ و من از ایشان واقعاً متشکرم‫.

ولی همیشه دلم برای سفال بزرگ خواسته، جایگاه خوب خواسته و الآن دلم نمی‌خواهد توی پروژه‌های کوچک باشد‫! برای بازاریابی‌اش هم  دلم نمی‌خواست به هر شکلی و هر طور تبلیغ کنم؛ می‌خواستم جایگاهش را پیدا کند تا مردم آن را اول به عنوان کالای لوکس ببینند‫. چون عموماً سفال را پایین می‌بینند ‫-بخاطر جنسیّتش که گِل است‫- کالای لوکس نمی‌بینند‫. ولی من می‌خواهم بگویم که متریالِ هر چیزی می‌تواند خیلی معمولی باشد، گِل باشد یا یک تکّه پارچه باشد، مهم نیست‫! مهم این است که من چه جایگاهی برای آن قائلم‫! همان کاری که ایتالیا نسبت به صنایع دستی‌اش انجام می‌دهد‫. مگر کاشی‌های من با کاشی‌های ایتالیایی چه فرقی دارد؟‫!  فرقش این است که طراحی‌های سرامیک و کاشی از ایران رفته است به اسپانیا و ایتالیا‫! ولی آن‌ها توانسته‌اند تعیین کنند که مثلاً «تراکوتا» ‫(کاشی‌های خشتی دست ساز‫) مال مصرف در کاخ‌ها است؛ این جایگاه را برای آن تثبیت کرده و همه جای دنیا هم قبول کرده‌اند‫!

مهم نحوه‌ی معرفی کردن است؛ اینکه من بتوانم آن را به خوبی به مهندسین معمار معرفی کنم‫. هیچ آرشیتکتی حاضر نبود که این کار را بکند؛ اما خدا را شکر حالا آرشیتکت‌هایی هستند که از ما کار می‌گیرند و در پروژه‌هایشان استفاده می‌کنند‫. الآن ساختمان‌های خیلی خوبی دارند از ما کار می‌گیرند‫؛ و ایجاد این باور‫ به کسانی که می‌گفتند باید اسم ایتالیایی یا اسپانیایی روی ساختمانم باشد، زمان بُرد‫! اما من به آن‌ها قبولاندم یکی از مزایایی که شما می‌توانید موقع فروش مطرح کنید این است که «کارِ دست» در این ساختمان به کار رفته، مثلاً طرح فرش کار شده با کاشی دست ساز‫.

خیلی طول کشیده است و هنوز خیلی راه دیگر وجود دارد، اما خوشحالم‫! و فکر می‌کنم که از زمان گذاشتن و ایستادن در کار است که جواب می‌گیری، نه پول و نه تزریقات دیگر‫! یعنی اگر جان برای یک کاری بگذاری می‌مانی و اگر پول یا ساپورت‌های دیگری باشد کنار گذاشته می‌شوی‫.

یک خانمی آمد به من گفت تعدادی پسر و دخترهای جوان را می‌شناسم که بیکار هستند، کار نیست‫! گفتم بهشان بگو از فردا بیایند اینجا شروع به کار کنند‫. یکی‌شان سه روز آمد و گفت آرتروز گردن دارم‫! یکی دیگر گفت مسیرم از خیابان سهیل به کاشانک بد است‫! هرکدام به نوعی‫...؛ می‌خواهم بگویم، در این زمانه‌ای که همه می‌گویند کار نیست و جوان‌ها بیکار مانده‌اند، من به هیچ عنوان قبول ندارم‫! چون در هر بخشی می‌بینم که اگر کسی واقعاً کار کند کار وجود دارد‫. یا مورد دیگر، به دختر خانمی گفتم مهد کودکِ یکی از دوستانم هست که می‌توانی دو ماه بروی کارورزی و بعد ادامه بدهی؛ گفت من نمی‌توانم دو ماه بدون پول کار کنم‫! متأسفانه بچه‌های ما فقط دارند همین جا را نگاه می‌کنند و می‌گویند کار نیست‫! یعنی حاضر نیستند حتی دو ماه با اتوبوس یا اصلاً پیاده بروند و بدون حقوق کارورزی کنند و کار یاد بگیرند‫! در همین شرایط اقتصادی خیلی بد، کار ما خیلی بهتر شده؛ سفارشات خیلی بهتری در همین دو سالی که همه می‌گفتند اوضاع بدتر شده داشتیم و خدا را شکر‫!

هرکاری اوّلش سخت است‫؛ اگر تو با عشق و علاقه کار کنی و بگویی من کارم را دوست دارم و کارم را انجام می‌دهم‫...، پول خودش می‌آید و مسیر و جهت و مشتری خودش می‌آید‫. مثلاً شده که من در یک فتوکپی داشتم آرم‌مان را کپی می‌کردم، یک خانمی از من پرسیدند که شما فرزانه هستید؟ من یک فنجان از شما در شهر کتاب خریدم و لبه‌اش پریده. من هم گفتم بیایید کارگاه ما یک نو به شما می‌دهم و آن را بدهید به من. کارش را آورد و بعد یک مشتری هم به ما معرفی کرد که از آن طریق یک کار خیلی خوب و بزرگ برای هتل خیلی خوبی در مشهد انجام دادیم. حالا مثلاً اگر من می‌گفتم که نه خانم، کار ما لب پَر نمی‌شود!...؛ خب چرا؟! سرامیک است دیگر! سرامیک لب پَر می‌شود! خب مشکلی نیست! من هم دوست دارم یک خانمی که اینقدر کار من را دوست دارد لذت ببرد و خوشحالم که او خوشحال است.

می‌خواهم بگویم واقعاً نباید فکر کنیم و دو دوتا چهارتا کنیم که الآن چه اتفاقی می‌افتد، نه‫! تو باعشق کارت را بکن و آن اتفاقات خودشان می‌افتند‫. من در کارم اینطوری هستم‫! نه اقتصاد خوانده‌ام و نه می‌دانم که کارآفرینان چه کار می‌کنند‫! شاید هم از نظر آدم‌های بیزنس‌من خیلی راه‌های من خطا باشد، مثلاً استاپ‌هام زیاد باشد یا روی کارم زیادی مکث داشته باشم، ولی این مسیر من است و دوست دارم همینطور معرفی شوم، نه بعنوان یک آدم خیلی اقتصاد محور و تجاری‫!

قسمت دوم این مصاحبه را این‌جا بخوانید

 

نظرات

SINA285
SINA285:

سلام و درود
با ارزوی موفقیت برای شما
این به نسبت مصاحبه با خانم زیبا یزدانی بهتر و آموزنده تر بود و بعضی مطالب کلیدی در آن مطرح شده بود .و ایده های خوبی هم وجود داشت . اما اگر قرار کارآفرین معرفی کنید بهتر کار کار آفرین معرفی کنید نه زندگی خصوصی آن و مشکلات اجتماعی و خانوادگی و اقتصادی .

متشکرم . ببخشید بازم تلخ سخن گفتم